عید اومد بهار اومد میریم به صحرا
با سلام و تبریک سال نو خدمت همه دوستان گلم و همه همشهریان عزیز لزوری
دوستان یک سال دیگه هم از عمر ما گذشت. یک سال دیگه بزرگتر شدیم . یک سال دیگه به اندوخته هامون اضافه شد. باختیم - بردیم - عاشق شدیم - پولدار شدیم - فقیر شدیم و....... هر چی که بود گذشت . باید از حوادث و اتفاقات گذشته درس بگیریم و با انرژی مضاعف به سراغ سال جدید بریم.تغیرات را در خودمون ایجاد کنیم.هفت سین : سربلندی - سرسبزی - سر مستی - سلامتی - سعادت - سخاوت و سرور را برای همه دوستان آرزومندم. هیچگاه خدا را فراموش نکنید امیدوارم با توکل به خدای متعال به همه آرزوهاتون برسید.
پيرزني در خواب به خدا گفت : خدايا من خيلي تنها هستم آيا فردا به خانه ي من مي آيي ؟ ندايي به او گفت : فردا خدا به ديدنت مي آيد .
پيرزن از خواب بيدار شد ، خانه را جارو کرد و چند تا نان خريد ، سپس خوشمزه ترين غذاها را که بلد بود پخت ، بعد نشست و منتظر خدا ماند ...
چند دقيقه بعد صداي زنگ درآمد.پيرزن با عجله در را باز کرد پشت در پيرمرد فقيري بود از او خواست تا غذايي به او بدهد. پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست ..
نيم ساعت بعد زنگ خانه به صدا درآمد اين بار کودکي بود که از سرما مي لرزيد و از پيرزن خواست تا از سرما امانش دهد ، اما پيرزن در را بست و غرغرکنان به داخل خانه برگشت . غروب شد . زنگ خانه دوباره به صدا درآمد... پيرزن مطمئن بود اين بار خداست . اما........... زني بود که از پيرزن طلب پولي کرد تا براي کودکان يتيم و گرسنه اش ناني بخرد .
پيرزن که خيلي عصباني بود با داد و فرياد زن فقير را از خانه اش دور کرد . شب شد اما خدا نيامد . پيرزن با نا اميدي رو به آسمان کرد و گفت : خدايا تو مگر نگفتي که امروز به خانه ي من ميايي ؟
ندا آمد :
" منم پروردگارت ، اي بنده ي ظاهربين،من سه بار به خانه ات آمدم اما تو هر دفعه بدتر از قبل مرا از خانه ات دور کردي و در را به رويم بستي ."






